تبلیغات
سایت تفریحی سرگرمی

امروز:

ﺛﺒﺖ ﻳﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﯼ ﻏﺼﺒﯽ ﺭﻭﺡ( رئوف دلفی)

ﻧﻘﺶ  ﻭﺍﻓﻮﺭ ِ  ﻃﻼ  ﮐﺎﺭﯼ ِ  ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ  ﻣﻦ

ﺳﺤﺮ ﺑﺎﻃﻞ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺭﻳﺶ ﺳﻠﻴﻤﺎﻧﯽ ﻣﻦ

ﺁﺭﺯﻭی ﻣﻦ ﻭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻕ

ﺩﻭﺩ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﻣﺪﻥ ﻏﻮﻝ ﭼﺮﺍﻍ

ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﯼ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﮔﺮﮒ

ﺳُﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺯ ﭘﺎﭼﻪ ﯼ ﺟﻦ ﮔﻴﺮ ﺑﺰﺭﮒ

ﺛﺒﺖ ﻳﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﯼ ﻏﺼﺒﯽ ﺭﻭﺡ

ﮐﺸﻒ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻭﺳﻂ ﮐﺸﺘﯽ ﻧﻮﺡ

ﺻﻮﺭﺕ ِ ﺁﮐﻨﻪ ﻭ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﻏﺎﻧﯽ ِﺟﺒﺮ

ﻣُﺮﺩﻩ ﯼ ﺻﺎﺣﺐ ِ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻃﻼ ﺩﺍﺧﻞ ﻗﺒﺮ

ﺭﻧﮓ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﺍﻣﭙﺮﺳﻴﻮﻧﻴﺴﻤﯽ ِ ﻏﺮﻭﺏ

ﻻﺷﻪ ﯼ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ِ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺟﻨﻮﺏ

ﻫﺎﻟﻪ ﯼ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﻴﺎﺭﻩ ﯼ ﮔُﻢ

ﺳَﺮﺩﺭ ﺳﻨﮕﯽ ِ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺷﻬﺮ ﺳُﺪﻭﻡ

ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ ﻣﻦ ﻭ ﻧﺴﻞ ﺑﺸﺮ

ﻏﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻋﺼﺮ ﺣﺠﺮ

ﭘُﺴﺖ ﻳﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﯼ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﺟﻬﺎﻥ

ﺳﺒﻘﺖ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﻳﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺯﻣﺎﻥ

ﺩﻝ ﺭﺳﻮﺍ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺑﯽ ﺑﯽ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻭﺭﻕ

ﺩﻳﮓ ﺧﺎﻣﻮﺵ ِ ﺩﻭ ﺁﺗﻴﺸﻪ ﯼ ﺗﻘﻄﻴﺮﻩ ﻋﺮﻕ

ﺑﺎﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﺎﺗﻮ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺑﺎﺳﻦ ﻳﺎﺭ

ﻭﺳﻌﺖ ﺩﻳﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻴﻨﮏ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﮔُﺪﺍﺭ

ﺳﺎﻋﺖ ﻗﻄﻌﯽ ِ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺷﺐ ﻭ ﻗﻠﻌﻪ ﻭ ﻣﺎﻩ

ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺷﻮﺭﺵ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﺯﺩﻥ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺷﺎﻩ

ﮔﺎﺯ ﺍﺷﮏ ﺁﻭﺭ ﻭ ﺑﺎﻃﻮﻡ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﯼ ﺧﻴﺲ

ﻭﻗﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻠﻴﺲ

ﺟﻨﮓ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺟﺪﺍﺩ ﻣﻦ ﻭ ﻭﺍﮊﻩ ﯼ ﺩﻳﻦ

ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻭ ﻣﻴﻠﻪ ﯼ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺍﻭﻳﻦ

ﺍی ﮐﻪ ﺑﻮﺳﻴﺪﻥ ﺗﻮ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻋﻼﺝ

ﺩﻫﻨﺖ ﺭﻭﺩ ﻓﺮﺍﺕ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﺳﺎﺣﻞ ﻋﺎﺝ

ﻗﺴﻢ ِ ﺁﺧﺮ ﺣﺎﻓﻆ ﺑﻪ ﻟﺐ ِ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺒﺎﺕ

ﺭﻭﺡ ﺩﻟﮕﻴﺮ ﻓﻠﺴﻄﻴﻦ ﻭ ﻭﻓﺎﺕ ﻋﺮﻓﺎﺕ

ﺑﺎﺑﻞ ِ ﺑﺎﻍ ِ ﻣﻌﻠﻖ ﻭ ﺯﻥ ﺁﻳﻨﻪ ﭘﻮﺵ

ﺩُﺏ ﺍﮐﺒﺮ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﯼ ﭘﺮﻭﻳﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﮔﻮﺵ

ﮐﻞ ﺍﺟﺮﺍﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﺩﺍﻣﻦ ﺗﻮ

ﻳﺪ ﺑﻴﻀﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺩﺍﺧﻞِ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺗﻮ

ﻋﺮﻋﺮ ﻋﺎﺭﻑ ِﻋﺮﻓﺎﻥ ِﻋﻠﻒ ﺩﺭ ﻫﭙﺮﻭﺕ

ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺧﺮﺧﺮﻩ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﺍَﻟَﻤﻮﺕ

ﻫﻨﺮ ِ ﺑﯽ ﺧﻄﺮ ِ ﺍﺧﺘﻪ ﯼ ﺗﺰﺋﻴﻨﯽ ﺗﻮ

ﻋﻄﺴﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﺩ ﮐﻮﮐﺎﺋﻴﻦ ﺗﻪ ﺑﻴﻨﯽ ﺗﻮ

ﻓﻦ ِ ﻟﻔﺎﻇﯽ ﻭ ﻻﺳﻴﺪﻥ ِ ﻣﻦ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ

ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﺼﺮ ﻣﻨﯽ ﻻﯼ ﺳﺘﻮﻥ ﻓﻘﺮﺍﺕ

ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺧﻔﺎﺷﯽ ﻣﻦ

ﺧﺒﺮ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﻭ ﻓﺼﻞ ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﯽ ﻣﻦ

ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺳﻄﺮ ﺟﻨﻮﻥ ﻭﺍﺭ ﺁﻧﺎﺭﺷﻴﺴﺘﯽ ﻣﻦ

ﻣُﺮﺩﻥ ﻭ ﮔٌﻢ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﯼ ﻧﻴﺴﺘﯽ ﻣﻦ


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: رئوف دلفی ، اشعار رئوف دلفی ، شعر و غزل امروز ، شعر و غزل ، مثنوی ،

اتفاق بزرگ زندگی ام! کی می افتی میان آغوشم

اتفــاق  بزرگ  زندگــی ام  !  کــی  می افتی  میـــان  آغــوشم؟

من که عمری نخورده مست توام ،کی تو را جرعه جرعه می نوشم؟

کی قرار است آنکه می خواهم ، ته فنجـان فال من باشی؟

یا که اصلا بگو چگونه؟ کجا؟ کی قرار است مال من باشی؟

این سوالات مرد زندانی ست ، در اتاقی کـه عین سلول است

در قبال دلی که می شکند ، آنکه رفته همیشه مسوول است

بار ِ  سنگین رفتنت را بر ،  شانه ی لاغر من افکندی

بر درختی که قامت من بود خاطره روی خاطره کندی

من سفر کرده ام تو را در شعر تا همانی شوم که می خواهی

مرکــز ثقل این دگردیسی  ، نقطــه ی  عطف  این  فرآیندی

با روش های چاله میدانی ، شب به شب مثل عصر مشروطه

با دو تا چشم های  قز/زاغ ت  ، مجلسم را به توپ می بندی

چله می گیرم  از همیــن امشب تا به رویـا ببینمت شاید

ذکر "امن یجیب...." می خوانم ، تا به کابوس ها نپیوندی

.........

.........

در حضور مبارکت ای عشق ، کفرگویی چقدر شیرین است !

"وحده لا اله الا .... " تو .... تــو  دقیقـــا خود ِ خداوندی !


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: بنیامین پورحسن ، اشعار بنیامین پور حسن ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ، شعر ،

یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را ( صالح دروند )

یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را

این دل ـ این قاتلِ بالفطره‌ی پنهانی ـ را

امشب این سوخته، دلباخته‌ی او شده است

او‌ کـــه با رقــصِ  خود آتش‌ زده  مهمانــی را

کاش این سایه‌ی افسرده‌ی تنها ببرد،

دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را

که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش

سخت کوتاه کن این جمعه‌ی طولانی را

همه منهـــای تــو تلخ‌اند، به اندازه‌ی چای

بده آن خنده‌ی چون قند ـ که می‌دانی ـ را

سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو

این‌ طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را

تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا

تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را

شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب

کـــه  بگیــــرم  لقب ِ  مولــــوی ِ  ثانـــی  را

چه غریب است و عجیب است که با هم داری،

چهـــره‌ی مشهدی و لهجــــه‌ی تهرانــــی را!

تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند،

خواندنت لذّتِ شب‌های غــزل‌خوانــــی را


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: صالح ، دروند ، اشعار صالح دروند ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است ( عبدالمهدی نوری )

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: عبدالمهدی نوری ، اشعار عبدالمهدی نوری ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ، غزل ،

انگار دیده اند مرا باز با شما ( محمدسعید میرزایی )

انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

با اینکه فارغید از این حرف ها شما

اندوه جاده های جهان را گریستم

تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز

لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما

پس راست گفته اند که شبها برای ماه

تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟

خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد

از  عشق  حرف  می زنم  اما  چرا  شما؟

آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل

از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: محمدسعید میرزایی ، اشعار محمدسعید میرزایی ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ، شعر ،

کبود و سرخ و بنفش و... هزار رنگ‌تر از این؟ ( مریم جعفری آذرمانی )

کبود و سرخ و بنفش و... هزار رنگ‌تر از این؟

جناب جنگ!  بفرما، جهــان قشنگ‌تر از این؟

خودت  کــه جنگ  نبودی  قرار  بود  برقصی

تو جشنِ سوخته هستی؛ چه نام، ننگ‌تر از این؟

شبیه حسّ سعادت، ولی مطابق عادت

نه بی‌شتاب‌تر از آن، نه بی‌درنگ‌تر از این

هزاره‌های پیاپی، ازل دقیقه‌ی من شد

برای حکّ محبّت، مجال، تنگ‌تر از این؟
----------------------------------------------------------
* از کتاب " مذاکرات " مریم جعفری آذرمانی


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: مریم جعفری آذرمانی ، اشعار مریم جعفری آذرمانی ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت ( عبدالمهدی نوری )

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

"یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

"محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: عبدالمهدی نوری ، اشعار عبدالمهدی نوری ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

این چارپاره را بـــه تــو تقدیـم می کنم ( سیامک بهرام پرور )

حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است

این چارپاره را بـــه تــو تقدیـم می کنم

تقصیــر عشق نیست اگــر واژه لج کند

من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

تو مسجدالحلال و غــزل هم زیارت ات

این واژه ها به نیت تو شعر می شوند

در  آستــان  تــو  همــه ی  زائران ِ عشق

با دست من ، به دعوت تو ، شعر می شوند

تنهــا نه دست من ؛ همه ی شاعران تو را

با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند

با قافیــه به قافلـه ی عشق می رسند

وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند

در این ردیف ِتب زده ی شاعران ِمست

من ایستاده ام که ببوسم لب تو را

ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است

ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا :

این رودکــی ست ! اول صف ؛ مات چشم تو !

خاقانی است آنکه نشسته ست روی خاک !

آن هم نظامی است که مجنون تر از همه

از هجمــه ی نگاه تــو خونین و چاک چاک

آن مولوی ؛ کــه ماه تو را شمس دیده است

فهمیده رقص گیس تو هم جز سماع نیست

حافظ  کــه  ساق  پای  تو  را  دید می زند

از یاد برده است که ساقی و جام چیست!

سعدی سعادتی ست برایش سفر به تو

امــا  بهشت  را  بـــه  گلستان  نمی برد

خواجو که شعرهاش لبت را چشیده اند

دیگر  دوباره  زیره  به  کرمان  نمی برد !

صائب تو را نوشت که کارش درست ماند

جامی تو را چشید کـــه دیوانه ی تو شد

بیدل فقط شبی به تو دل داد و بعد از آن

آیینه  دارِ  گوهــــر ِ  یکدانه ی  تــو  شد

تکثیر شد شکوهت و نشناخت هیچ کس

، حتی  بهار ،  سَبک ِ طربناکی  تـــو  را

از شهریار معنی ِعشقت سوال شد

او منزوی شد از همه تا پاکی تو را –

- در  خط به خط ِ شعرِ جوانش  قدم زند

تو آن زنی ؛ زنی که مسوََّد شدی در او !

پیراهن  تو  را  به  تن شعر کرد تا

همراه برکه با تو شود گرم گفتگو

...

تکثیر  تو  به  روی  ورقهـــای  این  جهـــان

، از شرق تا به غرب ، لطافت نوشته است

یک گوشه از تمامـــی این دلنوشته ها

صد نامه ای که پابلو برایت نوشته است

مدیون تو ، نزار ؛ کــه با عاشقانه هاش

در چشم تو به بندر امنی رسیده است

لورکــا ، دوبـاره مـاه زده ،  رأس 5 عصر

گیتار را شکسته،به آتش کشیده است ....

...

...

من فکـر می کنم همـه ی عاشقان تو

در شعرهای خود به تو تعظیم می کنند

من فکر می کنم که چرا لال مانده ام ؟!

من فکر می کنم ...

... به تو تسلیم می شوم !

تسلیم می شوم که مرا منفجر کنی

در سطر سطر تبزده ی عاشقانه ها

فواره های خون غزلی تازه بشکفند

از رگ رگ ام دوباره بجوشد ترانه ها ...

ای بهترین غزل ! غزلی که نگفته ام !

این چارپاره را به تو تقدیـــم می کنم

تقصیـــر عشق نیست اگر واژه لج کند

من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: سیامک بهرام پرور ، اشعار سیامک بهرام پرور ، شعر و غزل ، چارپاره ، شعر ،

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟ ( حسین زحمتکش )

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟

تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

اهـل  آه  و  نالـه  کردن نیستم جان من است

اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

ذوب دارم می شوم  هر روز می بینی مگر؟

آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم

قید دینم بود  لامذهب نمی فهمی چرا؟

بین  مردم  مثل  من  پیدا  نخواهد  شد  نگرد

"یک"  ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

بارها  گفتم  دل  دیوانه  گرد  عشق  نه!

نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: حسین زحمتکش ، اشعار حسین زحمتکش ، شعر و غزل ، غزل ، شعر و غزل امروز ،

گفته بودی خوشت از ما نمیاید، به درک ( شهراد میدری )

گفته بودی خوشت از ما نمیاید، به درک

حالت از دیدنمان جا نمیاید، به درک

کسر ِ شان است که همصحبت ِ مجنون باشی

مرد ِ دیوانه به لیلا نمیاید، به درک

هرچه در کوچه تان پرسه زنم پنجره ات

قدر ِ پلکی به تماشا نمیاید، به درک

راست گفتی لب ِ من را چه به شهد ِ لب تو

نان ِ خشکی به مربا نمیاید، به درک

من ِ بیکس سر ِ جایم بتمرگم بهتر

قد ِ مرداب به دریا نمیاید، به درک

نسخه پیچیده مرا دور ِ خودش هر شب درد

قرص ِ ماهت به مداوا نمیاید، به درک

من خودم خاسته ام پشت ِ سرت گریه کنم

نفسم بعد ِ تو بالا نمیاید؟ به درک

تو برو دلنگران ِ من ِ بیچاره نباش

مرگ هم سمت ِ دل ما نمیاید، به درک

نیستم لایق ِ خوشبختی و میدانم خوب

به من این گونه غلطها نمیاید، به درک

سقط کن عشق ِ مرا و بزن اصلن زیرش

هر جنینی که به دنیا نمیاید به درک


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: شهراد میدری ، اشعار شهراد میدری ، غزل ، شعر و غزل امروز ، شعر و غزل ،

شاعر ! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت ( حسین منزوی )

شاعر ! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت

تــو مشکلـی و هرگـزت آســان، کسی نشناخت

کنــج  خرابت  را  بسی  تسخــر  زدند  اما

گنج تو را، ای خانه ی ویران کسی نشناخت

جســـم تو را، تشریـــح کردند از برای هم

اما تو را ای روح سرگردان ! کسی نشناخت

آری تو را، ای گریه ی پوشیده در خنده !

وآرامش آبستن توفان ! کسی نشناخت

زیـن عشق ورزان  نسیم و گلشنت،  نشگفت

کای گردباد بی سر و سامان ! کسی نشناخت

وز  دوستداران  بزرگ  کفر  و  دینت  نیز

ای خود تو هم یزدان و هم شیطان، کسی نشناخت

گفتند:  ایــن دون  است  و  آن  والا،  تو را،  اما

ای لحظه ی دیدار جسم و جان ! کسی نشناخت (1)

با حکــم مرگت روی سینه،  سال های سال

آن جا، تو را در گوشه ی یمگان، کسی نشناخت (2)

فریاد « نای »ت را و بانگ شکوه هایت را،

ای طالع و نام تو نا هم خوان ! کسی نشناخت (3)

بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

با آن دریده سینه ی عرفان، کسی نشناخت (4)

با جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده !

ذات تو را ای جوهر برّان، کسی نشناخت (5)

روزی که می خواندی : مخور می محتسب تیز است !

لحن و نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت (6)

وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز

گویا تو را زان پوستین پوشان، کسی نشناخت (7)

چون می شدی مخنوق از آن مستان، تو را ای تو

خاتون شعر و بانوی ایمان ! کسی نشناخت (8)

آن دم که گفتی، باز گرد ای عید ! از زندان

خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت (8)

چون راز دل با غار می گفتی تو را، هم نیز،

ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت (9)

حتا تو را در پیش روی جوخه ی اعدام

جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت (10)

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

امّا تو را، ای عاشق انسان ! کسی نشناخت

...........

1. مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه، نه این جا باش، نه آن جا

« سنایی غزنوی »

2. ناصر خسرو قبادیانی          3. مسعود سعد سلمان

4. عطار نیشابوری                 5. سیف فرغانی

6. حافظ : اگر چه باده فرخبخش و باد گلبیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

7. عمادالدین نسیمی از پیروان نهضت حروفیه که به دستور یکی از اعقاب تیمور ظاهرا، پوست از تنش، زنده زنده کندند .

8 . فرخی یزدی : سوکواران را مجال بازدید و دید نیست

بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

9. م. امید و شعر قصه ی شهر سنگستان :

سخن می گفت در سر آغاز کرده

شهریار شهر سنگستان...

10. خسرو گلسرخی


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: حسین منزوی ، غزل منزوی ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ، اشعار حسین منزوی ،

بوسه ات مرحله ی پر هیجانی دارد! ( فرشید تربیت )

بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد!

چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!

نکند  وارث  لبـــخند  مونالیزایــی!

که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟

هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو

گاه گاهی هوس خوشگذرانــی دارد

کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!

کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟

با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!

لذتی  بیشتر  از چشم چرانی دارد

بعد آشوب بزرگــی کـــه لبت برپا کرد

چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!

بوسه ات ولولــه انداخته در اندامم

حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد!


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: فرشید تربیت ، اشعار فرشید تربیت ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

در بقچه ام شکوفه و باران گذاشتم ( ساجده جبارپور )

در بقچه ام شکوفه و باران گذاشتم

امروز صبــح  سر به بیابان گذاشتم

بی خود به انتظار جنونم نشسته ای

در راه عقـل  چند  نگهبــان گذاشتم

گفتی که دوستت...ننوشتی نداشتی

این حرف کهنـه را سر هذیان گذاشتم

عمری که سوخت پای دلت قابلی نداشت!

هر چند  من  برای  تو  از  جان  گذاشتم

من مادری فقیرم و فرزند خویش را

با درد  نان  کنار  خیابان  گذاشتم

حرفی که نیست، میروم از خانه ات ،بیا!

این هــم کلید!  داخل گلدان گذاشتم!

------------------------------------------


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: ساجده جبارپور ، اشعار ساجده جبارپور ، شعر و غزل امروز ، شعر ، غزل ،

رباعیات ایرج زبردست

پیراهن خیس ابر تن پوش من است

صد باغ تبر خورده در آغوش من است

این زندگی کبود – این تلخ بنفش

زخمی است که سالهاست بر دوش من است

***
با جمله ی ر ندان جهان همکیشم

خیام ترانه های پر تشویشم

انگار شراب از آسمان می بارد

وقتی که به چشمان تو می اندیشم

***
امشب دلم از آمدنت سر شار است

فانوس به دست کوچه ی دیدار است

آن گونه تورا در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

***
یک عمر به هر بهانه زخمم می زد

با خنجر و تازیانه زخمم می زد

یک سو غم دوست بود و یک سو غم نان

با تیغ دو دم زمانه زخمم می زد

***

آئینه ی باورم مرا خنجر زد

آن نیمه ی دیگرم مرا خنجر زد

تاریخ هزار دیده هابیل گریست

وقتی که برادرم مرا خنجر زد

 


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: ایرج زبردست ، رباعیات ایرج زبردست ، رباعی ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

صحنه ( علیرضا آذر )

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده اول بود

هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

یا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست

دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست

ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو

دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو

بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست

آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست

پشتم به پدر گرم و دنیا خود مادر بود

تنها خطر ممکن اطراف سماور بود

از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن

یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن

یک هستی سردستی در بود و عدم بودم

گور پدر دنیا مشغول خودم بودم

هر طور دلم میخواست آینده جلو می رفت

هر شعبده ای دستش رو میشد و لو می رفت

صد مرتبه می کشتند یک بار نمی مردم

حالم که به هم میریخت جز حرص نمی خوردم

آینده ی خیلی دور ماضیِ بعیدی بود

پشت در آرامش طوفان شدیدی بود

آن خاطره های خشک در متن عطش مانده

آن نیمه ی پر رنگم در کودکیش مانده

اما من امروزی کابوس پر از خواب است

تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است

نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را

با جهد چه جادویی بستند دهانم را

من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت

وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت

اندازه اندوهم اندازه دفتر نیست

شرح دو جهان خواهش در شعر مبسر نیست

یک چشم پر از اشک و چشم دگرم خون است

وضعیت امروزم آینده ی مجنون است

سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن

ای بغض پر از عصیان این بار صبوری کن

من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست

عادت به خودم دارم افسردگی م عادی ست

پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست

تقویم به دست خویش بند کفنش را بست

او مرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد

حوای هزاران سیب قصد منِ آدم کرد

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده اول بود

تنها سر من بین این ولوله پایین است

با من همه غمگینند تا طالع من این است

در پیچ و خم گله یک بار تو را دبدم

بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم

محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم

چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم

این خاصیت عشق است باید بلدت باشم

سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم

هر چند که بی لنگر هر چند که بی فانوس

حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس

کشتی و گذر کردی دستان دعا پشتت

بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت

از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم

تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم

آفت که به جانم زد کشتم همه گندم شد

سهم کم من از سیب نان شب مردم شد

ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی

بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی

حالا پدرم غمگین مادر که خود آزار است

تنهایی بی رحمم زیر سر خودکار است

هر شعر که چاقیدم از وزن خودم کم شد

از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه

از خانه به ویرانه تکرارسلوکم شد

زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد

از طاق هزاران ماه آویخته ام برگرد

هرچیز بجز اسمت از حافظه ام تف شد

تا حال مرا دیدند سیگار تعارف شد

گیجی نخ اول خون سرفه ی آخر شد

خودکار غزل رو کرد لب زهر مکرر شد

گیجی نخ دوم بستر به زبان امد

هر بالش هرجایی یک دسته کبوتر شد

گیجی نخ سوم دل شور برش می داشت

کوتاهی هر سیگار با عمر برابر شد

گیجی نخ بعدی در آینه چین افتاد

روحی که کنارم بود هذیان مصور شد

در ثانیه ای مجبور نبض از تک و تا افتاد

اینگونه مقدر بود اینگونه مقرر شد

ما حاصل من با توست قانون ضمیر این است

دنیای شکستن هاست ما جمع مکسر شد

سیگار پس از سیگار کبریت پس از کبریت

روح از ریه ام دل کند در متن شناور شد

فرقی که نخواهد کرد در مردن من

تنها با آن گره ابرو مردن علنی تر شد

یک گام دگر مانده در معرض تابوتم

کبریت بکش بانو من بشکه باروتم

هر کس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

چیزی که شکستم داد خمیازه ی مردم بود

ای اطلس خواب آلود این پرده دوم بود

هر چند تو تا بودی خون ریختنی تر بود

از خواهر مغمومم سیگار تنی تر بود

هر چند تو تا بودی هر روز جهنم بود

این جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود

هر چند تو تا بودی ساعت خفقان بود و

حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و

چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد

روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد

هر چند تو تا بودی دل در قدحش غم داشت

خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت

ای پیکر آتش زن بر پیکره ی مردان

ای سقف مخدرها جادوی روانگردان

ای منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش

آغاز تباهی ها در عاقبت آغوش

ای گاف گناه ای عشق بانوی بنی عصیان

ای گندم قبل از کِشت ای کودکی شیطان

ای دردسر کشدار ای حادثه ی ممتد

ای فاجعه ی حتمی قطعیت صد در صد

ای پیچ و خم مایوس دالان دو سر بسته

بیچارگی سیگار در مسلخ هر بسته

ای آیه ی تنهایی ای سوره مایوسم

هر قدر خدا باشی من دست نمی بوسم

ای عشق پدر نامرد سر سلسله ی اوباش

این دم دم آخر را اینبار به حرفم باش

دندان به جگر بگذار یک گام دگر باقی ست

این ظرف هلاهل را یک جام دگر باقی ست

دندان به جگربگذار ته مانده ی من مانده

از مثنوی بودن یک بیت دهن مانده

دنیا کمکم کرده است از جمع کمم کرده است

بی حاصل و بی مقدار یک صفر پس از اعشار

یک هیچ عذاب آور آینده ی خواب آور

لیوان پر از خالی دلخوش به خوش اقبالی

راضی به اگر، شاید، هر چیز که پیش آید

سرگرم سرابی دور در جبر جهان مجبور

لبخندی اگر پیداست از عقده گشایی هاست

ما هر دو پر از دردیم صدبار غلط کردیم

ما هر دو خطاکاریم سرگیجه ی تکراریم

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

دلداده و دلگیرم حیف است نمی میرم

ای مادر دلتنگم دلبازترین تابوت

دروازه ی از ناسوت تا شعشعه ی لاهوت

بعد از تو کسی آمد اشکی به میان انداخت

آن خانم اقیانوس کابوس به جان انداخت

ای پیچ و خم کارون تا بند کمربندت

آبستن از طغیان الوند و دماوندت

جانم به  دو دست توست آماده اعجازم

باید من و شعرم را در آب بیاندازم

دردی که به دوشم ماند از کوه سبک تر نیست

این پرده ی آخر بود اما غم آخر نیست

دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم

هر آنچه که بودم هیچ، اینبار فقط شعرم

----

 دانلود دکلمه شعر " صحنه " با صدای علیرضا آذر


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: علیرضا آذر ، اشعار علیرضا آذر ، دکلمه علیرضا آذر ، دکلمه شعر صحنه علیرضا آذر ،